تبليغاتX
آلودگی ذهن من

آلودگی ذهن من

دلتنگی

کاش بودی
کاش مانند گذشته در کنارم بودی
هنگامی که غرق در گریه بودم
مرا در آغوش همیشه گرم خود میفشردی
کاش بودی تا گرمای وجودت را
با تمام وجود لمس میکردم
بی انکه سخنی به زبان آورم
بی آنکه لب از غصه باز گشایم
حرفهای دلم را میشنیدی
مثل همیشه
برای همیشه
...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:31  توسط SiLeNt-A  | 

so calm but the NOISE

Stay in your coma, in your own frustration
Lip sinking haircut, blow me away

Cos I’d rather be in this noise
Suffocate in this noise colder
It means so much to me

Nostalgia makes your living so easy
Ludites make it easy for me

Cos I’d rather be in this noise
Suffocate in this noise colder
It means so much to me

To me (Repeat x 6)

Cos I’d rather be in this noise (Repeat x 3)

Rather be in this noise (Repeat x 4)

Repetition baby
Machine is taking over

Dance with me baby, the future is here

Scientific baby, waltz hand in hand
Scientific baby, technological man

Would you rather be in this noise
celebrate in this noise colder
It means so much to me

Would you rather be in this noise
celebrate in this noise colder
It means so much to me

Repetition baby there’s no escape from me here
Run run baby
Try and run from me here

Reconciliation welcome back here
Fun fun fun fun fun, get your fun from us here

Cos I’d rather be in this noise
celebrate in this noise colder
It means so much to me

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:13  توسط SiLeNt-A  | 

وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند.

" جومو کیانتا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:45  توسط SiLeNt-A  | 

ترس

دیشب مزرعه حیوانات رو خوندم و ترسیدم از اینکه ناپلئون،اینبار اول باکسر رو بکشه بعد اسنوبال رو!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:46  توسط SiLeNt-A  | 

تو کی هستی؟

دوستان زیادی دارم که در موردی فهمیدم هستند.

میشناسم آنها را،می دانم که هستند،ولی دوستانی هستند که نمی شناسم.

کسانی که فقط بخواهند هستند،بخواهم نیستند!

آری با تو هستم "یک دوست"

...


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:22  توسط SiLeNt-A  | 

و یک ماه معنا و تفاوت عشق و عادت را نشان می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:34  توسط SiLeNt-A  | 

دل من

هنگامی که رفت دلم را با خود برد.

چون که خود را نمیشناختم،دلم با او رفت.

التماسش کردم گفتم شاید برای خود کسی است.

چون که نزدیکش بودم گمان میکردم در کنار عظمت کوهی ایستاده ام.

حال که از او دور گشته ام،میبینم که هر جایی و هر کسی برایت آن کوه نیست.

همه آنها گذرا هستند،و فقط به تو می اموزند کوه کیست،چه زیبایی هایی دارد،کجا می توان آن را یافت و برای تو چه ارمغان می اورد.

اکنون زمان دل کندن است،هر کوه نوردی و هر فرهادی را کوه خاص خود است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:29  توسط SiLeNt-A  | 

please frogive me

Still feels like our first night together
Feels like the first kiss, its gettin better baby
No one can better this...
Still holdin on, youre still the one
First time our eyes met, same feelin I get
Only feels much stronger, wanna love ya longer
You still turn the fire on...
So if youre feelin lonely dont
Youre the only one I ever want
I only wanna make it good
So if I love ya a little more than I should
Please forgive me, I know not what I do...
...i cant stop lovin you
Dont deny me this pain Im going through...
...if I need ya like I do
Please believe me every word I say is true...
...our best times are together...
...touch, still gettin closer baby
Cant get close enough...
Still holdin on, still number one
I remember the smell of your skin...everything
...all your moves...you, yeah!
...the nights ya know I still do...
...one thing Im sure of is the way we make love
And one thing I depend on is for us to stay strong
With every word and every breath Im prayin
Thats why Im sayin...
...never leave me I dont know what Id do...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:12  توسط SiLeNt-A  | 

چی کار میکنی؟
چی کار میکنی؟
.
.
.
چی کار میکنی اگر یک رو دکتر بیاد با ارامش بپرسی که حال عزیزترین فرد زندگیت چطوره؟
دکتر با خونسردی جواب بده داروهاش رو عوض کردیم تا بجای چند روز 3،4 ماه زندگی کنه!
.
.
.
چی کار میکنی؟
چی کار میکنی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:8  توسط SiLeNt-A  | 

دوستی

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:0  توسط SiLeNt-A  |